____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه³³
فقط تقلا میکردم...
تا جایی که نفس کم آورد و سرشو چسبوند به پیشونیم
ناخودآگاه بدون اینکه بدونم کل صورتم خیس از اشک شده بود
با همون صدای بغض آلودم بهش گفتم:
-م..من خواهرتم
ت...تو هم د..داداشمی
انگار اینکه تازه به خودش اومده باشه سریع از روم بلند شد
بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون
و من موندم هزاران سوال بی پاسخ
چرا اینجوری میکنه؟
با صدای قار و قور شکمم به خودم اومدم
زیر لب گفتم:
-اههه
پنکیک ها یخ کردن(وقتی همیشه به فکر شکمتی😂)
سریع سمت آشپزخونه پا تند کردم
دیدم که خونه خالیه و کوک رفته
بی اختیار اشکی از گوشه چشمم چکید
-هی دختر چته؟
شاید در برابرش مقاومت میکردم
اما حسی نسبت بهش داشتم که حتی خودمم نمیدونم چیه
اما یه جایی توی اون اعماق قلبم دلم میخواست که اون برادرم نبود..
بی توجه به افکارم مثل گشنهها پنکیک ها رو خوردم
کمی یخ کرده بودن اما هنوزم خوشمزه بودن
خونه توی سکوت فرو رفته بود و فقط صدای ملچ مولوچ من به گوش میرسید
یهو با فکر به اینکه قراره چند ماه باهاش تو این خونه تنها باشم، آب پرتقال پرید تو گلوم
-واییی یعنی هر روز خدا میخواد همینجوری باشه؟
پنکیکمو خوردم و رفتم تو اتاقم
روی تخت ولو شدم
کل روز رو داشتم مرور میکردم و با یادآوری بوسهاش ناخودآگاه دستمو روی لبهام کشیدم..
و لبخند ریزی روی لبم نشست
یه جورایی خجالت هم میکشدم
سریع بالشتو برداشتم و جلوی صورتم گرفتم و یکم زیرش جیغ و جاغ کردم
سریع با فکر اینکه اون داداشمه سریع بالشتو برداشتم و یکی زدم تو سر خودم و گفتم:
-احمقققققق
ولی کوک کجا رفت آخه؟
......
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
فقط تقلا میکردم...
تا جایی که نفس کم آورد و سرشو چسبوند به پیشونیم
ناخودآگاه بدون اینکه بدونم کل صورتم خیس از اشک شده بود
با همون صدای بغض آلودم بهش گفتم:
-م..من خواهرتم
ت...تو هم د..داداشمی
انگار اینکه تازه به خودش اومده باشه سریع از روم بلند شد
بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون
و من موندم هزاران سوال بی پاسخ
چرا اینجوری میکنه؟
با صدای قار و قور شکمم به خودم اومدم
زیر لب گفتم:
-اههه
پنکیک ها یخ کردن(وقتی همیشه به فکر شکمتی😂)
سریع سمت آشپزخونه پا تند کردم
دیدم که خونه خالیه و کوک رفته
بی اختیار اشکی از گوشه چشمم چکید
-هی دختر چته؟
شاید در برابرش مقاومت میکردم
اما حسی نسبت بهش داشتم که حتی خودمم نمیدونم چیه
اما یه جایی توی اون اعماق قلبم دلم میخواست که اون برادرم نبود..
بی توجه به افکارم مثل گشنهها پنکیک ها رو خوردم
کمی یخ کرده بودن اما هنوزم خوشمزه بودن
خونه توی سکوت فرو رفته بود و فقط صدای ملچ مولوچ من به گوش میرسید
یهو با فکر به اینکه قراره چند ماه باهاش تو این خونه تنها باشم، آب پرتقال پرید تو گلوم
-واییی یعنی هر روز خدا میخواد همینجوری باشه؟
پنکیکمو خوردم و رفتم تو اتاقم
روی تخت ولو شدم
کل روز رو داشتم مرور میکردم و با یادآوری بوسهاش ناخودآگاه دستمو روی لبهام کشیدم..
و لبخند ریزی روی لبم نشست
یه جورایی خجالت هم میکشدم
سریع بالشتو برداشتم و جلوی صورتم گرفتم و یکم زیرش جیغ و جاغ کردم
سریع با فکر اینکه اون داداشمه سریع بالشتو برداشتم و یکی زدم تو سر خودم و گفتم:
-احمقققققق
ولی کوک کجا رفت آخه؟
......
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
- ۱۳.۵k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط